ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

بازی جدید

این بازی رو ١ ماهه که یاسمین زهرا خودش اختراع کرده . وسایل لازم ١ لیوان که توش آبه ١ کاسه ١ شیشه شیر بدون سر طرز انجام بازی آب رو از لیوان بریزیم توی کاسه از کاسه تو شیشه از شیشه تو لیوان و...تا زمانیکه ظرفها کاملا خالی شد از آب و شلوار و قالی خیس شدن . دوباره باید بریم پیش یک عدد مامان و بگیم مامان آبی و مامان لیوان رو آب کنه و دوباره روز از نو و روزی از نو!!!!! -این پست توسط مامان یاسمین زهرا نوشته شده! ...
16 آبان 1391

بد بد بد

این اولین حرف بدیه که یاد گرفتی امیدوارم آخریش هم باشه . از هر چیزی که خوشت نیاد ،از دست هر کسی که عصبانی باشی ،حتی مواقعی که دچار خودمداری میشی  سریع میگی : بد بد بد ...
14 آبان 1391

عید غدیر

روز محشر پرسید ز من رب جلی گفت تو غرق گناهی ؟ گفتمش یا رب بلی گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی عاشقان عیدتان مبارک باد. ...
13 آبان 1391

یاسمین و دادایی

-اول از همه یه توضیح بدم که دادایی همون عمه فاطمه هست که چون گفتن کلمه فاطمه سخته یاسمین خودش رو راحت کرده و به عمه فاطمه میگه دادایی!!! -یادمه اولین بار که یاسمین دعوا کرد ٥ ماهش بود و البته یادمه که عمه فاطمه رودعوا کرد و این بود شروع داستان!!! نمیدونم چه حسیه که به فاطمه داره،من احساس میکنم که یاسمین میدونه فاطمه از بقیه کوچیکتره و البته مرکز توجه خانواده بابایی و صد البته مامان جونه و یه جور حسادت کودکانه(به قول عمه زهرا:خودمداری کودک در روانشناسی)نسبت به عمه فاطمه داره ،خودمداری( دوست داره همه چیز متعلق به خودش باشه و خودش مرکز توجه باشه) ایشون باعث شده که یک مقداری دست بزن پیدا کنه و هر از گاهی همه رو نوازش کنه !البته این وسط عم...
7 آبان 1391

210000 تایی شدیم

دیروز دوشنبه 1 آبان 1391 تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ ناناسی به 210000 نفر مهربون رسید. مرسی دوستای مهربون و عزیزم. دیشب خوشگل خانم وقتی اومد و در زد تا توی آیفون دیدمش گفتم: یاسمین خانم شمایین؟ دستشو گذاشت روی کلاهش (جدید) و گفت: نیقا کُلام ! (نیگاه کلاهم!) دو شب پیش هم 30 مهر 91 که هشت ماهگی محمدی بود رفته بودی با مامان و بابا کلی خرید کرده بودی، یکی از لباس های جدیدت رو تنت کردی و همون موقع بود که خاله سارا اینا اومدن. گفتم محمد اومد! اینقدر از خوشحالی جیغ زدی و خوشحال شدی و دویدی سمت در که ما شاخ درآوردیم و تا از پله ها اومدن بالا هی خم و راست شدی و بالا و پایین شدی و ذوق محمدی رو کردی اون ناقلا هم از اونور برای تو می خندید .خ...
2 آبان 1391