ياسمين زهرا و پستونك و ...
امشب پنجشنبه ٠١/10/1390 در هفت ماه و چهار روزگي ياسي نازي يه چيز عجيب و غريب ديديم. وقتي ياسي خانم خوشگل به همراه مامان ندا و بابا احسان اومدن خونه خاله هدي اينا خوابيده بود و يه پستونك خوشگل توي دهنش بود! 
ياسمين زهرا و پستونك!!!!!!!!! كي باورش ميشه؟؟؟؟؟ مامان ندا ميگه توي ماشين بوديم كه ني ني شروع كرد به غر زدن هم شير ميخواست هم خيلي خسته بود پس اين پستونك رو علي الحساب ميذاره تو دهنش. ياسي هم پستونك رو ميگيره و ميخوابه. بدون اينكه شوتش كنه بيرون يا اوغ بزنه!.gif)
اينجا ياسي تازه اومده خونه خاله اينا و توي بغل باباجون بقيه لالاشو ميكنه. همه دارن ذوقش ميكنن و خاله هدي عكس ميگيره:



جالب اينه كه يه ده دقيقه اي تو بغل باباجون خوابيد و با سر و صدا و نور فلش دوربين اصلاٌ بيدار نشد. بعدشم مامان ندا گذاشتش تو بغل خاله هدي و رفت با باباجون و بابااحسان شام خوردن. تازه خاله هدي هم تو اون شرايط به كمك خاله سارا سه تا قاشق غذا خورد. آخه شام امشبمون جاي همگي خالي باز از سفره امام حسين(ع) رسيده بود. از منزل حاج آقا مهدوي پدرخانم عمو حسين. ديگه نميشد از شكر پلو (شيرين پلو) گذشت. شكرپلو با خورشت قيمه، چلو با خورشت سبزي و آش رشته ! خاله سارا مثل ني ني ها سه تا قاشق غذا كرد دهن خاله هدي. تازه يه مقدار از محتويات قاشق آخري هم ريخت روي خاله ولي ياسمين زهرا باز خواب بود. چند دقيقه بعد دخملي ما چشماشو باز كرد و دوباره پستونك رو شوت كرد بيرون و بر و بر نگاه اطراف كرد. انگار نه انگار كه داشته پستونك ميخورده!!!!!
مثل هميشه كه وقتي بيدار ميشه اول نگاه دور و بر ميكنه، يه نگاهي كرد و وقتي فهميد همه آشنا هستن لبخند استارت رو زد كه بابا همه از خودن و اجنبي وجود ندارد و شروع كرد به دست و پا زدن. مامان ندا كه اينترنتشون قطع شده بود رفت پاي كامپيوتر خاله تا كاراشو انجام بده ولي ني ني ياسي شروع كرد به غر زدن و مام گفتن. خيلي قشنگ ميگه مام. روي م آخر فشار مياره. خاله هدي بردش پيش مامان ندا و عروسك يا زينب، يه ذره به قيافه و پاهاي يا زينب خنديد ولي نه مام رو بيشتر ميخواست. آخر سر ماماني (مامان جون) اومد و ياسي رو برد پيش هندونه حكاكي شده خاله هدي كه ماماني دست برده بود توشو كاراي ديگه روش انجام داده بود. اينم عكسش. خداييش هندونهه تو عكس خوب نيفتاده:

فكر كنم دندوني مندوني چيزي تو راهه! آخه يكي دو روزه احساس ميكنم دخمل خانم اصلا حال و حوصله درست و حسابي نداره و خاله هدي رو هم تحويل نميگيره
. ولی عمو علیرضا رو تحویل گرفت و رفت بغلش 
شايدم به خاطر اينكه لثه هاش اذيت ميشدن پستونك رو گرفته! توي عكس هم معلومه كه يه چيزي داره اذيتش ميكنه..gif)

حتي موقع رفتن هم كه لباساشو تنش كردن و رفت توي راه پله، اصلا يه لبخند هم نزد. درحاليكه هميشه وقتي راه پله رو ميبينه و ميدونه داره ميره بيرون حتي تو اوج گريه هم ساكت ميشه و مي خنده.
خدا كنه اگه دندوني تو راهه بيشتر از اين اذيتت نكنه و به راحتي از پسش بر بياي!.gif)



ياسمين زهرا و پستونك و ...
