ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

رنجنامه آزمايشگاه

1391/3/3 14:53
نویسنده : خاله هدي
1,349 بازدید
اشتراک گذاری

يكسال و شش روزگي (سه شنبه 2/3/91)

ديروز حدوداي ظهر مامان و باباي ياسمين خانم، ايشونو بردن آزمايشگاه دانشبد. يكي از معتبرترين آزمايشگاههاي ايران كه اكثر پزشكان شيراز يعني قطب پزشكي ايران، جواب اين آزمايشگاه رو خيلي قبول دارن و كارش و ... . حتي بابايي هم تهران كه رفته بودن دكتر....، از دكتر ميپرسن ميخواد آزمايشهاي بعدي رو اينجا انجام بدم؟ كه آقاي دكتر ميگن نه همون شيراز و آزمايشگاه دانشبد انجام بده كارش عاليه. خلاصه اين همه تعريف و تبليغ براي اينه كه بگم، همه خوبا هميشه و در همه چي خوب نيست. ديروز دخمل نازي نازي ما رو اونجا داشتن تيكه پاره ميكردن و كسي هم جوابگو نبوده... اينقدر اوضاع بد بوده كه بابا احسان كه كلا آدم عصبي نيست، عصباني شده بوده.

اول از همه براي خونگيري از يه دخمل كوچولو چهار تا آدم گنده ريختن روي سرش، بچه وحشت كرده ... بعدشم يه خانم به اصطلاح مجرب و با سابقه كه گفته بودن تو رگ گيري از بچه ها استاده، دست ني ني رو سوراخ ميكنه و به زور ميخواسته خون بكشه، بابا احسان ميگه يه ذره خون رو كشيد ولي خونه رنگ درستي نداشت و زودي هم ياسمين رو ول كرد و خون رو برداشت و برد، ولي به ما گفت صبر كنين. بعد از چند دقيقه يه خانم ديگه اومد و به اون قبليه يه چيزايي گفت كه چي كردي و چي نكردي و دوباره گفتن كه بايد از دخترتون خون بگيريم، خون كم بوده و ... اينجا ديگه بابا احسان عصباني ميشه و اعتراض ميكنه ولي بهش ميگن اين خانمه خيلي پرسابقه است و كارشو بلده. بابا احسانم ميگن اگه پرسابقه است بايد بدونه كه چقدر و چه جوري بايد خون بگيره. اما هيچكس پاسخگو نبوده و همه حرف از همكارشون دفاع ميكردن. تازه دركمال پررويي و به جاي عذرخواهي هم گفتن، خونگيري كه درد نداره، اين بچه ميترسه و گريه ميكنه ...

خلاصه از اونجايي كه مجبور بودن اجازه ميدن از ياسمين دوباره خون بگيرن، اين بار يه خانمه كه مسئولشون بوده خودش مياد و راحت رگ رو پيدا ميكنه و خون ميگيره. بابا احسان ميگه اين خوني كه اين خانم به راحتي گرفت با اون خوني كه اون خانمه با خون جيگر از ناناسي گرفت رنگشونم فرق داشت. اون اوليه بي رنگ بود ولي اين يكي كاملا قرمز بود...

ياسمين ناناس، بعد از خونگيري بغل باباي مهربونش نرفته بود و باباش همه رو از چشم اون به اصطلاح كاربلدا ميديد... بعد از آزمايشگاه اومدن خونه ما (من نبودم)،‌ياسي خوابيده بوده و تا صداي ماماني رو ميشنوه از خواب بيدار ميشه و با وحشت ميچسبه به مامان ندا،‌ مبادا ماماني هم بخواد اونو اوخ كنه... در حاليكه هروقت مياد خونه ما، با ديدن هركدوم از ما كلي ذوق ميكنه و بالا و پايين ميشه.

حدود سه بود كه رفتم خونه، خوابيده بود. بابا احسان هم تا رسيد ياسمين از خواب بيدار شد ولي همچنان تب داشت و بي حال بود. تا باباشو ديد زد زير گريه، منم از اتاق اومدم بيرون. بعداز چند لحظه توي بغل باباش اومد توي سالن اين يعني كه فهميده باباش بي تقصير بوده. دست دراز كردم اومد بغلم. تا ماماني غذا رو بكشه، ياسي خانم رو بردم توي حياط تا بهش گيل ( ياسي به گل ميگه گيل) نشون بدم و يه نارنج بچينيم. ميوه چيدن رو دوست داره و سر ذوق مياد. به بدبختي يه نارنج كوچولو چيدم و دادم دستش. (از بس نارنجه بالا بود) خوشحال و خندون اومديم بالا. نارنج رو با شادي نشون باباش داد و يه چي هم گفت. بعد رفتيم توي آشپزخونه و نارنج رو به مامان و ماماني هم نشون داد. دست و صورتش و نارنجه رو شستم و رفتيم براي ناهار. ماماني ته چين پخته بود. بابا احسان حين خوردن ناهار داشت برام رنجنامه آزمايشگاه رو ميگفت. بنده خدا اساسي ريخته بود بهم. حيف! جاي من خالي بود. باباشونو مياوردم پيش چشماشون... اول زنگ ميزدم سامانه ثبت شكايات علوم پزشكي و بعدشم مستقيم ميرفتم دانشگاه علوم پزشكي واحد امور آزمايشگاهها. الان هم ميشه اينكارو كرد ولي از اونجاييكه خودم حضور نداشتم و لحظه لحظه وقايع رو نمي دونم از نظر قانوني و وجداني نمي تونم شكايت كنم.

 

 براي خوندن بقيه مطالب لطفا ورق بزنيد...

خداييش سامانه ثبت شكايات خيلي موثره. خيلي از پرسنل و پزشكان ما (توي بيمارستان خودمون) كه خدا رو بنده نيستن، با اومدن يه شكايت همچين موش ميشن كه خدا ميدونه. حداقل يه چندماهي موشن! بخصوص كه هي اينجانب و بعضي از دوستان خوبم، ميزنيم توي چشمشون (البته وقتي دوباره ميخوان پررو بازي دربيارن)...

خلاصه ديروز بعداز ناهار يه خرده خوابيم و بعد كه بيدار شديم همچنان ياسمين تب داشت و يه چند دقيقه اي بازي ميكرد و بعدش لج ميرفت و گريه ميكرد. اونم ياسي خوش خنده كه خونه ما كلا خوش اخلاقه. يه شبكه كارتون براش گذاشتم كه عربي حرف ميزدن. ياسمين شروع كرد به حرف زدن مدل اونا، خيلي ازش خنديديم. بچه عين طوطي ادا درمياره و لهجه ميگيره.

باباش هم با موبايل مدام روي سايت آزمايشگاه بود كه نتيجه آزمايش خون رو زودي بگيره هرچند اون آزمايش كشت ادرارش 48 ساعت طول ميكشه. تا آخر شب كه جواب رو نذاشته بودن.

حدوداي هفت و ربع بود كه ميخواستن برن، بابا احسان سرناهار به مامان ندا گفت كه عصر ميخوام براي دخمله يه اسباب بازي بخرم تا از دلش در بيارم. حالا موقع رفتن داشتن برنامه ريزي مي كردن كه كجا برن خريد. موقع رفتن بازم كلي ماچيديمش منو ماماني. (نپرسيدم هم كه چي خريدن)

حدوداي نه شب بود كه مامان ندا زنگ زد و گفت ياسمين تبش بالاتر رفته. ميخواست زنگ بزنم به يكي از همكارام تا ببينم غير از پاشويه و استامينوفن چي براي پايين آوردن تب خوبه. منم گفتم زنگ بزن بيمارستان دنا، معمولا شبا پزشك متخصص اطفال دارن و ببريدش اونجا. (آخه خداييش به بچه كه همين جوري نميشه چيزي تجويز كرد،‌ بخصوص كسي كه تب داره). بعد از تلفن ندا، ماماني خودش شروع كرد به زنگ زدن به اين بيمارستان و اون بيمارستان. خلاصه بيمارستان مادر و كودك گفت كه تا يكي دوساعت ديگه متخصص اطفال داره.

ماماني زنگ زد ندا، اونم گفت بابا احسان ياسمين رو برده پيش همسايه شون كه دكتره و اونم دوستش دكتر... رييس ... استان پيشش بوده و ياسمين رو ديده و گفته نگران نباشيد. چون غذا ميخوره و خيلي بي حال نيست و بازي هم ميكنه مشكل جدي نيست. درضمن بيماري خاص توي سه روز اول خودشو نشون ميده اينكه شش روز گذشته. گفته شياف استامينوفن استفاده كنين و درضمن تب سنج هاي ورقه اي هم دقيق نيستن بايستي با تب سنج زير بغلي حرارت بدن رو اندازه گرفت.خيالمون كمي راحت شد و ماماني هم كلي دستورات پزشكي تجربي داد به مامان ندا.

بعداز تلفن، ماماني كه مدام در رفت و آمد بود و درضمنش نگاه من ميكرد كه توي خودم بودم، پشت سرهم ميگفت نگران نباش چيزي نيست، بچه مريض ميشه. شما از بس مريض ميشدين و مي بردمتون دكتر، من از هرچي دكتر و بيمارستانه متنفر شدم... منم كه سعي ميكردم آروم بشم بدتر ميشدم.

آخراي فوتبال سپاهان- استقلال بود كه محمد اينا اومدن خونه ما. از توي حياط صداي گريه محمد ميومد. خاله سارا ميگفت برديمش پياده روي، تفريحاتشو كرده حالا داره غر ميزنه، ماشااله بزرگ شده خوشگل خان، با دقت و زيركي نگاه ميكنه و همش دنبال خوردني ميگرده... خودمونو سرگرم اون كرديم و هي نشستيم تا برامون حرف بزنه و اونم تلاش ميكرد ولي هي گشنه اش ميشد! حقيقتاً مرد اصيل ايرانيه! حدوداي يازده بود كه خاله سارا زنگ زد به مامان ندا و احوال ياسي رو گرفت. خدا روشكر تبش فقط نيم درجه بود و مامانش گفت بهتره. كلي دلمون آروم شد.

-مامان یاسمین زهرا:الان از دکتر اومدیم گفت آزمایش خونش عالیه بغل.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (23)

مامان گلی
3 خرداد 91 10:13
انشالله چیز مهمی نیست .فدای دخترم بشم که اینقدر اذیت شده.
مامي نسيم ( مامان ملودي )
3 خرداد 91 11:04
الهي فداي دستاي كوچولوت بشم كه اوخ شده. چند روز ديگه باز ميخوان اوخت كنن واسه واكسن . گناه داري عزيزه دلم. كاش واكسنا خوراكي بود همشون .

كاشكي اينجوري بود خاله.
ویدئوپائیز
3 خرداد 91 11:05
چقدر زود بزرگ شدیم! انگار همین دیروز بود…. اما همه سهم ما از آن روزهای خیلی دیروزتر فقط تعریف پدر و مادر و دائی و عمه و خاله است ، شاید هم چند تائی عکس رنگ و رو رفته و گاهی تا خورده که باید از بین خطهای شکست عکس ، لبخندی را از روی عکسی که لای آلبوم قدیمی و سنگین ، اسیر حصار روکش پلاستیکی شده تشخیص بدهیم. شاید اگر همان دوربینهای فکستنی ( همان فکسنی) نبود باید یکی نقاشیمان را میکشید تا امروز ببینیم که چه شکلی بودیم . صد البت که اگر نقاش ماهری بود ، پول دستمزدش را همه کس نداشت و اگر ماهر نبود تشخیص صورت واقعی چه سخت.شاید تعریف دیگران و تصور خودمان بیشتر اثر گذار بود تا تشخیص از روی نقاشی یک نقاش نابلد. اما خوش به حال بچه های امروز که دوربینها اگر چه برای سی سال بعد فکستنی اند اما باز هم بهتر از عکسهای ماست. خوش به حال بچه های امروز که اگر بعدها میبینند ، دستکم به اندازه ای که میخواهند نمای صورتشان را بزرگ میکنند تا حتی ریزه کاری های خلقت خدا را انگار که همین حالا جلویشان نشسته ببینند. آخ که چه میکند این تکنولوژی. با نوشته های بالا میخواستم یادآوری کنم که اگر الآن هم ما برای بچه ها این کار رو نکنیم اونها بعدا همین حس رو خواهند داشت. البته یکی از راههائی که تازه در حال انجامش هستیم در همین زمینه است. ساخت فیلمهای کوتاه از عکسهای زیبا. برای دست گرمی بد نیست سری به این سایت بزنید و اگر ایده ای داشتید بگید تا براتون انجام بشه و یا حتی میتونید به ما اعتماد کنید و از ایده های خود ما استفاده کنید. fallvideo.viablog.ir
مامان ریحان عسلی
3 خرداد 91 11:21
سلام
ای وای یاسی چرا مریض شده ایشالا که چیز جدی ایی نباشه



خاله از پنجشنبه قبل فرداي تولدش تب داره. انشااله خيره
خاله جون
3 خرداد 91 12:22
آخییییی عزیزمممم چقدر دردش گرفته
چقدر سنگدلن وقتی دیدن با یه بچه کوچولو طرفن میبایست همه دقتشونو به کار میبردن و از همون اول یه نفر کاردانو میسپردن برای خون گرفتن از یاسی...
من داروی عالی برای رفع تب سراغ دارم یه بار که سینا 7 ماهش بود تب کرد و دکتر واسش تجویز کرد بجای استامینفون چون میگن استامینفون خیلی مضره ولی میترسم بگم بدون تجویز دکتر بخوره


واقعا آدم ميترسه هرچيزي رو بده به بچه. حالا بزرگسال باشه يه چيزي ولي بچه روي همه دستگاههاش اثر ميذاره. چي بگمممممممم
مامان محیا
3 خرداد 91 13:44
آخی. اعصابم ریخت بهم. این جمله هیچکی جوابگو نیست رو با تمام وجود تجربه کردم.. هرکاری از دستت برمیاد بکن. حتی اگه ندیده باشی..

نمي دونم شايد زنگ بزنم شكايت كنم.
خاله جون
3 خرداد 91 14:50
ای ولللللللللل خدا رو شکرررررررر... من میدونستم همش الکی وقتی به بن بست میخورن بچه رو میفرست زیر آمپول و سوزن...
ولی خیالتون راحت شد درعوضش ایشالله دیگه هم تب نمیکنه.
حالا به یمن این خبر خوب عکسای اصفهان یاسمین رو بذارید واسمون تا مثل عکسای مشهد نشن که آخرشم کامل ندیدمشون


خداروشكر من الان آخر اين پست رو خوندم كه مامان ندا اضافه كرده. كي بردينش دكتر؟ پيش همون دكتر البرزي؟
مامان ایلین
3 خرداد 91 15:26
الهی فدای اون دستات برم که اوخ شده ان شاالله چیز ی نباشه قربون اون خنده هات برم
نگین مامان رادین
3 خرداد 91 23:07
الاهی من فدای دستهای کوچولو و تپلیت بشم،هدی جون اگه من تو ازمایشگاه بودم می دونستم باهاشون چیکار کنم من هم از اون ها خون می گرفتم تا ببینند خون گیری درد داره یا نه،یکی نیست بهشون بگه خوب بلد نیستی چرا دسته گل مردم رو اذیت میکنی.
خدارو شکر که جواب ازمایشش خوب بوده و ایشاالله تبش هم قطع میشه،الاهی قربونش بشم از عکسها کاملا مشخصه دخملی مریض شده من که با دیدن عکسهاش خیلی ناراحت شدم و هر سطری رو هم که می خوندم با ناراحتی برا بابایی توضیح میدادم و بابایی هم با دیدن یاسی مریض ناراحت شد،ایشاالله زود خوب بشه و ددیگه حتی کسل و بی حال هم نباشه.


لطف دارين شما و بابايي رادين جون. انشااله هيچ بچه اي مريض نشه.
مامان قند عسل
4 خرداد 91 0:00
الهی بمیرم اینقدر دختر گلمونو اذیت کردن . خدا رو شکر که آزمایشش خوب بوده .


خدارو شكر. مرسي خاله
میرزا کوچک خان
4 خرداد 91 9:15
خیلی ناراحت کننده بود...


مامان گلی کیمیا
4 خرداد 91 11:02
اروزو مکنم هیچ وقت چشمای خوشگلت را بیحال نبینم عزیزم دلم میگره شمافرشته ها اینجوری اذیت میشین


انشااله همه ني ني ها سالم و سلامت باشن و هيچ وقت ناراحتي هيچكدومشونو نبينيم
ممنونم
راستي مامان گلي جون امشب ليله الرغائبه. اگه يادتون بود يه ذره هم ما رو دعا كنين لطفا
مامان زهرا
4 خرداد 91 14:32
وای.... واقعا که رنجنامه بود......ایشالا که جواب آزمایش کشت ادرارشم خوب باشه......واین جوری به این نتیجه میرسیم که تب این چند روز از اون تلنگرای خدا بوده تا هممون قدر سلامتی خودمون و فرشته های نازمونو داشته باشیم
شاد و سلامت باشید
تو این شبای ققشنگ ما رو هم دعا کنین


ممنونم خاله مهربونم. خدا روشكر آزمايش ادرار هم خوب بوده. واقعا راست ميگين سلامتي بزرگترين نعمتيه كه خيلي وقتها ازش غافليم.
شما هم ما رو از ياد نبرين
مامان گلی کیمیا
4 خرداد 91 16:28
چشم عزیزم .شب میخوام برم حرم امام رضا .شما هم سفارش مارا به خاله هدی بکن تا بادل پاکش برای من ودایی مسعود دعای مخصوص بکنه


خوش به سعادتتون... شما خيلي لطف دارين.
التماس دعا داريم و اگه لياقت داشته باشيم حتما دعاگوي شما هستيم
مامان دینا جون
4 خرداد 91 16:54
آخی چشاش چقد بیحاله.بمیرم برات عزیزم.

خدا نكنه خاله انشااله هميشه سالم باشين. مرسي از لطفتون
مامان آرینا موفرفری
4 خرداد 91 17:00
خیلی ناراحت شدم عزیزم چه زجری کشیده گل دختر.
خداروشکر که گل دختر حالش خوبه.همیشه سلامت باشی عزیزم.

مرسي خاله جون. انشااله هميشه شما وخانواده خوبتونم سالم باشين
میترا
5 خرداد 91 0:45
الهی من فدای اون چشمهای بی حالت بشم... خدااااااااااااایا با نی نی ها کاری نداشته باش...

يا خدا
مامان گلی کیمیا
5 خرداد 91 15:04
همیشه قلم آدم احساس قلبیش را بیان میکنه .من بانوشته های خاله هدی .احساس آرامش میکنم حتی وقتی مشکلاتی که براش پیش میادرا میخواد بیان کنه اینقدر بااحساس قلبی بیان میکنه که من یک حال دیگری پیدا میکنم .ویک خانواده پراز محبت وعرفانی را تجسم میکنم . احساس قلبیم به من دروغ نمیگه .خاله هدی من دلش خیلی پاکه. مثل زلالی آب دریاوبه پاکی آب رودخانه وبه لطافت گلهای بهاری


ممنونم مامان گلي جون. شما از بس با محبت و پاكين اينجور احساس ميكنين. خيلي خيلي ممنونم از اين همه تعريف. كلي انرژي ميگيرم از شما
کودکانه های من
5 خرداد 91 15:11

چقدر بی رحمانه
خدا بچه رو یه جور آفریده که آدم بزرگا میبینن دلشون به رحم بیاد اونوقت
اینطوری ازش خون گرفتن؟
عزیز دلم گناه داره بچه مظلوم
خیلی ناراحت شدم
حالا خدا رو شکر که جواب آزمایشش خوبه

اره خاله ممنونم خيلي خوبه. نمي دونم چه حسيه كه گاهي همه مون توي بعضي شرايط بي رحم ميشيم. تمام دست راستش مثل مثل اينكه دونه ريخته باشه خون مردگي شده
مامي نسيم ( مامان ملودي )
6 خرداد 91 9:30
خدارو شكر .


مامان سامان
6 خرداد 91 17:07
وای یاسی جون خدا بد نده .مامان یاسی مواظب دخمل من باشید گناه داره.مسافرت خوش گذشت


جاي شما خالي خيلي خوب بود. مرسي خاله جون
مامي نسيم ( مامان ملودي )
9 خرداد 91 13:05
ياسي بزنم يه تخته همه جوره خوشگلي حتي مريض هم بودي خيلي خواستني هست قيافه ات.


شما چشماتون خوشگل مي بينه عسيسم
مامي نسيم ( مامان ملودي )
9 خرداد 91 13:07
شبا يه فيلم ميبينم به اسم عشق و جزا اسم شخصيت اصليش ياسمين هست . محاله اسمش و بگن و ياد تو نيوفتم خوشگل خانمي اسفند دونه دونه چشم نخوره يه دونه


مرسي خاله. كدوم شبكه است؟ چه ساعتهايي كه ما هم ببينيم