رنجنامه آزمايشگاه
يكسال و شش روزگي (سه شنبه 2/3/91)

ديروز حدوداي ظهر مامان و باباي ياسمين خانم، ايشونو بردن آزمايشگاه دانشبد. يكي از معتبرترين آزمايشگاههاي ايران كه اكثر پزشكان شيراز يعني قطب پزشكي ايران، جواب اين آزمايشگاه رو خيلي قبول دارن و كارش و ... . حتي بابايي هم تهران كه رفته بودن دكتر....، از دكتر ميپرسن ميخواد آزمايشهاي بعدي رو اينجا انجام بدم؟ كه آقاي دكتر ميگن نه همون شيراز و آزمايشگاه دانشبد انجام بده كارش عاليه. خلاصه اين همه تعريف و تبليغ براي اينه كه بگم، همه خوبا هميشه و در همه چي خوب نيست. ديروز دخمل نازي نازي ما رو اونجا داشتن تيكه پاره ميكردن و كسي هم جوابگو نبوده... اينقدر اوضاع بد بوده كه بابا احسان كه كلا آدم عصبي نيست، عصباني شده بوده.
اول از همه براي خونگيري از يه دخمل كوچولو چهار تا آدم گنده ريختن روي سرش، بچه وحشت كرده ... بعدشم يه خانم به اصطلاح مجرب و با سابقه كه گفته بودن تو رگ گيري از بچه ها استاده، دست ني ني رو سوراخ ميكنه و به زور ميخواسته خون بكشه، بابا احسان ميگه يه ذره خون رو كشيد ولي خونه رنگ درستي نداشت و زودي هم ياسمين رو ول كرد و خون رو برداشت و برد، ولي به ما گفت صبر كنين. بعد از چند دقيقه يه خانم ديگه اومد و به اون قبليه يه چيزايي گفت كه چي كردي و چي نكردي و دوباره گفتن كه بايد از دخترتون خون بگيريم، خون كم بوده و ... اينجا ديگه بابا احسان عصباني ميشه و اعتراض ميكنه ولي بهش ميگن اين خانمه خيلي پرسابقه است و كارشو بلده. بابا احسانم ميگن اگه پرسابقه است بايد بدونه كه چقدر و چه جوري بايد خون بگيره. اما هيچكس پاسخگو نبوده و همه حرف از همكارشون دفاع ميكردن. تازه دركمال پررويي و به جاي عذرخواهي هم گفتن، خونگيري كه درد نداره، اين بچه ميترسه و گريه ميكنه ...
خلاصه از اونجايي كه مجبور بودن اجازه ميدن از ياسمين دوباره خون بگيرن، اين بار يه خانمه كه مسئولشون بوده خودش مياد و راحت رگ رو پيدا ميكنه و خون ميگيره. بابا احسان ميگه اين خوني كه اين خانم به راحتي گرفت با اون خوني كه اون خانمه با خون جيگر از ناناسي گرفت رنگشونم فرق داشت. اون اوليه بي رنگ بود ولي اين يكي كاملا قرمز بود...
ياسمين ناناس، بعد از خونگيري بغل باباي مهربونش نرفته بود و باباش همه رو از چشم اون به اصطلاح كاربلدا ميديد... بعد از آزمايشگاه اومدن خونه ما (من نبودم)،ياسي خوابيده بوده و تا صداي ماماني رو ميشنوه از خواب بيدار ميشه و با وحشت ميچسبه به مامان ندا، مبادا ماماني هم بخواد اونو اوخ كنه... در حاليكه هروقت مياد خونه ما، با ديدن هركدوم از ما كلي ذوق ميكنه و بالا و پايين ميشه.

حدود سه بود كه رفتم خونه، خوابيده بود. بابا احسان هم تا رسيد ياسمين از خواب بيدار شد ولي همچنان تب داشت و بي حال بود. تا باباشو ديد زد زير گريه، منم از اتاق اومدم بيرون. بعداز چند لحظه توي بغل باباش اومد توي سالن اين يعني كه فهميده باباش بي تقصير بوده. دست دراز كردم اومد بغلم. تا ماماني غذا رو بكشه، ياسي خانم رو بردم توي حياط تا بهش گيل ( ياسي به گل ميگه گيل) نشون بدم و يه نارنج بچينيم. ميوه چيدن رو دوست داره و سر ذوق مياد. به بدبختي يه نارنج كوچولو چيدم و دادم دستش. (از بس نارنجه بالا بود) خوشحال و خندون اومديم بالا. نارنج رو با شادي نشون باباش داد و يه چي هم گفت. بعد رفتيم توي آشپزخونه و نارنج رو به مامان و ماماني هم نشون داد. دست و صورتش و نارنجه رو شستم و رفتيم براي ناهار. ماماني ته چين پخته بود. بابا احسان حين خوردن ناهار داشت برام رنجنامه آزمايشگاه رو ميگفت. بنده خدا اساسي ريخته بود بهم. حيف! جاي من خالي بود. باباشونو مياوردم پيش چشماشون... اول زنگ ميزدم سامانه ثبت شكايات علوم پزشكي و بعدشم مستقيم ميرفتم دانشگاه علوم پزشكي واحد امور آزمايشگاهها. الان هم ميشه اينكارو كرد ولي از اونجاييكه خودم حضور نداشتم و لحظه لحظه وقايع رو نمي دونم از نظر قانوني و وجداني نمي تونم شكايت كنم.
براي خوندن بقيه مطالب لطفا ورق بزنيد...
خداييش سامانه ثبت شكايات خيلي موثره. خيلي از پرسنل و پزشكان ما (توي بيمارستان خودمون) كه خدا رو بنده نيستن، با اومدن يه شكايت همچين موش ميشن كه خدا ميدونه. حداقل يه چندماهي موشن! بخصوص كه هي اينجانب و بعضي از دوستان خوبم، ميزنيم توي چشمشون (البته وقتي دوباره ميخوان پررو بازي دربيارن)...
خلاصه ديروز بعداز ناهار يه خرده خوابيم و بعد كه بيدار شديم همچنان ياسمين تب داشت و يه چند دقيقه اي بازي ميكرد و بعدش لج ميرفت و گريه ميكرد. اونم ياسي خوش خنده كه خونه ما كلا خوش اخلاقه. يه شبكه كارتون براش گذاشتم كه عربي حرف ميزدن. ياسمين شروع كرد به حرف زدن مدل اونا، خيلي ازش خنديديم. بچه عين طوطي ادا درمياره و لهجه ميگيره.
باباش هم با موبايل مدام روي سايت آزمايشگاه بود كه نتيجه آزمايش خون رو زودي بگيره هرچند اون آزمايش كشت ادرارش 48 ساعت طول ميكشه. تا آخر شب كه جواب رو نذاشته بودن.
حدوداي هفت و ربع بود كه ميخواستن برن، بابا احسان سرناهار به مامان ندا گفت كه عصر ميخوام براي دخمله يه اسباب بازي بخرم تا از دلش در بيارم. حالا موقع رفتن داشتن برنامه ريزي مي كردن كه كجا برن خريد. موقع رفتن بازم كلي ماچيديمش منو ماماني. (نپرسيدم هم كه چي خريدن)
حدوداي نه شب بود كه مامان ندا زنگ زد و گفت ياسمين تبش بالاتر رفته. ميخواست زنگ بزنم به يكي از همكارام تا ببينم غير از پاشويه و استامينوفن چي براي پايين آوردن تب خوبه. منم گفتم زنگ بزن بيمارستان دنا، معمولا شبا پزشك متخصص اطفال دارن و ببريدش اونجا. (آخه خداييش به بچه كه همين جوري نميشه چيزي تجويز كرد، بخصوص كسي كه تب داره). بعد از تلفن ندا، ماماني خودش شروع كرد به زنگ زدن به اين بيمارستان و اون بيمارستان. خلاصه بيمارستان مادر و كودك گفت كه تا يكي دوساعت ديگه متخصص اطفال داره.
ماماني زنگ زد ندا، اونم گفت بابا احسان ياسمين رو برده پيش همسايه شون كه دكتره و اونم دوستش دكتر... رييس ... استان پيشش بوده و ياسمين رو ديده و گفته نگران نباشيد. چون غذا ميخوره و خيلي بي حال نيست و بازي هم ميكنه مشكل جدي نيست. درضمن بيماري خاص توي سه روز اول خودشو نشون ميده اينكه شش روز گذشته. گفته شياف استامينوفن استفاده كنين و درضمن تب سنج هاي ورقه اي هم دقيق نيستن بايستي با تب سنج زير بغلي حرارت بدن رو اندازه گرفت.خيالمون كمي راحت شد و ماماني هم كلي دستورات پزشكي تجربي داد به مامان ندا.
بعداز تلفن، ماماني كه مدام در رفت و آمد بود و درضمنش نگاه من ميكرد كه توي خودم بودم، پشت سرهم ميگفت نگران نباش چيزي نيست، بچه مريض ميشه. شما از بس مريض ميشدين و مي بردمتون دكتر، من از هرچي دكتر و بيمارستانه متنفر شدم... منم كه سعي ميكردم آروم بشم بدتر ميشدم.
آخراي فوتبال سپاهان- استقلال بود كه محمد اينا اومدن خونه ما. از توي حياط صداي گريه محمد ميومد. خاله سارا ميگفت برديمش پياده روي، تفريحاتشو كرده حالا داره غر ميزنه، ماشااله بزرگ شده خوشگل خان، با دقت و زيركي نگاه ميكنه و همش دنبال خوردني ميگرده... خودمونو سرگرم اون كرديم و هي نشستيم تا برامون حرف بزنه و اونم تلاش ميكرد ولي هي گشنه اش ميشد! حقيقتاً مرد اصيل ايرانيه! حدوداي يازده بود كه خاله سارا زنگ زد به مامان ندا و احوال ياسي رو گرفت. خدا روشكر تبش فقط نيم درجه بود و مامانش گفت بهتره. كلي دلمون آروم شد.
-مامان یاسمین زهرا:الان از دکتر اومدیم گفت آزمایش خونش عالیه
.





رنجنامه آزمايشگاه
