ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

ماه رمضان آمد

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان. می گویند هر وقت آب می نوشی بگو یا حسین(ع)، این روزها که آب می بینی و نمی نوشی آرام بگوی یا اباالفضل(ع.) یاسمین زهرا رمضان 1390 یاسمین زهرا رمضان 1391 -این پست توسط مامان یاسمین زهرا نوشته شده!   ...
19 تير 1392

دختر شیرین زبون من

دختر ٢٥ ماهه من فدای تو و زبون شیرینت. اگه یه کمی تو فکر باشم سریع میاد سرشو میذاره روی پام و میگه: مامان ناراحت نشو! از توی اتاق صدای احسان زدم نشنیده یاسمین دویده و صدای باباش میزنه: بابا بیا مامان کال داره! همش میگه: مامان دلم برا باباآدی تنگه وقتی هم میگه صداشو نازک میکنه . نشسته روبروی باباهادی داره شام میخوره و با حالت تاکید و تهدید توامان میگه: بابا نیگاه این دوغ منه نخولیاااااااا!اب؟ (اب=خب) امروز میگه: مامان مورچو (مورچه شیرازی) بکش میاد منو میخوره هااااااااا ! داد میزنه: مامان ناخون گیر بیار ناخونم داره موتوزه !(میسوزه ،ناخونش شکسته بود) اونروز رفتیم پارک یه نینی خلاف جهت سرسره اومد سرش خورد به لب یاسمین و ل...
17 تير 1392

تو زیباترین آرزوی منی

برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی   ١٥ تیرماه١٣٩٢ ...
17 تير 1392

خاله هدی و یه عالمه عکس و حرف

هورا! بالاخره اومدم با کلی عکس. البته از اونجاییکه نمی دونم توی کدوم وبلاگ (محمد یا یاسمین زهرا) بذارم، این پست رو توی هر دو تا وبلاگ عین هم میذارم چون مشترکه. (جمله بندی رو داشتین). بهرحال هزارتا عکس دیگه هم دارم که بعداً میریم سراغشون! این عکس اولین روز فروردین 92 هست. روز تولد مامان جون مهربون یاسمین زهرا و محمد کوچول. اصرار دوتا کوشولو برای فوت کردن شمع تولد مامان جون لحظات خنده داری رو به وجود آورده بود. بخصوص یاسمین زهرا که با التماس میخواست دوباره شمع رو روشن کنن و سر این قضیه کلی با عمو حسین دوست جون شد. چون عمو هی براش شمع رو روشن می کردن و اونم با ذوق فوت می کرد. علاوه بر خانواده خودمون، مادرجون، عمو حسین، زن عمو سوسن، زن عمو مرض...
14 تير 1392

کابوسهای یاسمین زهرا

سه شب پیش با صدای گریه و داد یاسمین از خواب بیدار شدم توی خواب میگفت : دادا نکن !وااااااااای دادا نکن! بد بدبد، مامان نیگاه !دادا نکنننننننننننننننن! پریشب توی خواب با گریه بیدار شد و میگفت: بگل بکن بعد با گریه تعریف میکرد: مامان خوردی دمین منم خوردم دمین هر چی میگفتم خواب بودی باز گریه میکرد و هی تکرار میکرد که مامان خوردی دمین ،منم خوردم دمین .به بدبختی روی پاهام خوابوندمش داشت گیج خواب میشد که دوباره پرید و بغلم کرد با گریه میگفت: نمیخوابم نمیخوابم ..... دیشب هم توی خواب میگفت : علی بد بد بد! صبح هم با صدای گریش بیدار شدم که میگفت : بابا نیس؟ بابا کو ؟گفتم بابا رفته شرکت با گریه تعریف میکرد: بابا بیشینه تو ماکی...
10 تير 1392