بالاخره با تاخیر دیروز موفق شدیم واکسنتو بزنیم. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی استرس داشتم دستام یخ کرده بود و تپش قلب داشتم .به یاد واکسنت که میافتادم توی چشمام اشک جمع میشد،از اینکه اینقدر حساسم و نمیتونم درد داشتنت رو ببینم خودم رو سرزنش میکردم اما نمیتونستم قوی باشم.تا اینکه یه صدای خوشگل و کوچولو از توی اتاق صدام زد مامانجون مامانجون منم گفتم جون مامان و اومدم و به هر ترفندی بود نذاشتم دوباره بخوابی و از رختخواب جدات کردم! انگار بهت الهام شده بود یه خبراییه یا اینکه قیافه زار و پریشون من رو دیده بودی و مدام نق میزدی.بعد از دادن صبحونه بهت استامینوفن دادم که متاسفانه همه رو بالا آوردی زودی زنگ زدم به بابا احسان که یه نوع دیگه بر...