برگشت به وطن
روز مانده به يكسالگي ياسمين زهرا امروز قرار بود ياسي اينا ساعت سه بپرن بيان ولي وقتي ساعت دو خوشحال و مسرور و بعد از يه روز خسته كننده و آتيش زنگيدم به مامان ندا، گفت من كه به ماماني گفتم 5 ساعت تاخير داريم... ترسيدم گفتم بعدا ميزنگم (آخه من چيكاره بيدم؟؟ ) . رفتيم و با ماماني كه از صبح همراه من دنبال كاراي تمديد گواهينامه بود غذا گرفتيم و برگشتيم خونه. ماماني گفت كه ندا خانم فرمودن چون مشهد بارندگيه، يه پيامك براشون فرستادن كه ملت 5 ساعت تاخير دارين، ديرتر بياين كه نخواين غر بزنين. خلاصه من و ماماني هم كه مي خواستيم بريم فرودگاه پيشوازشون يه ناهار عالي زديم تو رگ و بعدش يه خواب اساسي زير پنكه! بهار زيباي شيراز دوباره رفت و ...











