ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

عیدتون مبارک

همه با هم! همگی چشماتو نو ببندین و سعی کنین منو (یاسمین زهرا) تو ذهنتون تصور کنین... ............ تونستین؟............... خواهش می کنم دوباره سعی کنین. .......... تونستین؟................. به شما تبریک می گم! ..................................شما ماه رو رویت کردین!                                       پس                   &nbs...
9 شهريور 1390

اطلاعيه افتتاحيه

  اطلاعيه                           اطلاعيه    بدينوسيله به اطلاع كليه دوستداران و هوادارانم مي رسانم كه وبلاگ ني ني گل يا ني ني آقاي ما يعني دخمل يا پسمل خاله عزيزم افتتاح شد. باعث افتخاره كه از ني ني كوشولوي آينده هم مثل من حمايت كنيد.   عنوان وبلاگ:‌ هديه آسماني - من ني ني گل يا ني ني آقا، صالح ترين بنده خدا نشاني وبلاگ:‌ nini91-akbari.niniweblog.com منتظرتونيم   ...
6 شهريور 1390

خبر داغ: دختر خاله یا پسر خاله (احتمالاً نی نی آقا)

  امروز عصر قبل از افطار، خاله سارا و عمو علیرضا با یه کیک خوشگل اومدن خونه مامان جون و بابا جون. با یه عکس سونوگرافی که یه نقطه کوچولو رو نشون می داد. خدایا شکرت من دارم دختر خاله می شم! نی نی کوشولوی ما الان 8 هفته اشه و طبق تاریخ  دکتر بایستی 1391/01/17 به دنیا بیاد یعنی زمانی که من ده ماه و بیست روزمه! خاله هدی شب نیمه شعبان خواب دید که عمو علیرضا و خاله سارا رفتن از بین یه عالمه ماهی کوچولو یه ماهی خوشگل انتخاب می کنن، تو همین حال یه دفعه اذان صبح رو میگن و خاله هدی از خواب بیدار میشه و بعداز نماز صبح، نماز امام زمان (عج) رو میخونه و احساس میکنه که یه خبرایی هست. پس دوباره کارآگاه بازیاش شروع میشه و میره تو نخ خ...
6 شهريور 1390

اولين ميزباني ياسمين زهرا

  به بهونه صدروزه شدنم، ديروز خونه ما مهموني بود و من براي اولين بار به همراه مامان و بابا ميزبان بودم. باباجونا، مامان جونا، خاله جونا، عمه جونا و عمو عليرضا افطار خونه ما بودن. مهموناي ويژه هم داشتيم كه البته نتونستن بيان: دوتا خاله جون مامانم و شوهراشون. دليلش اينه كه ديروز اكبرآقا، شوهر خاله بزرگ مامانم حالشون بد شده بود و توي بيمارستان بستري شدن.از اون طرف،خاله مرضيه مامانم هم فشار خونشون نامنظم شده بود و خلاصه يه ريزه اوضاع بهم ريخته بود و خاله ها و عموها نتونستن بيان خونمون. جاي همه خالي بود. انشااله خدا هم همه مريضا رو شفا بده! برگرديم به مهموني: ديروز مامان و بابا سنگ تموم گذاشته بودن. بشور و بساب! جدا،‌ سفره رنگي ج...
3 شهريور 1390

100 روزگي

   خدایا شکرت. سپاس بیکران به خاطر لحظه لحظه عمر با برکتم. ستایش مخصوص توست. تویی که روزها، ساعتها، دقیقه ها و ثانیه ها را مسئول شمردن نعمات با برکتت قرار دادی. امروز ١٠٠ روزه شدم.  روزهای دو رقمی عمرم به سه رقمی ارتقاء درجه یافت. سپاس هر دم و هر نفس، به تعداد هرآنچه موجودیت یافته و خواهد یافت، از ازل تا ابد. به امید لطف و عنایت بی اندازه ات تا بیکران ابدیت و لیاقت بندگی خالصانه ات بدون هیچ قید و شرطی. خدای مهربان و بخشنده ام: ١٠٠ روزگی ام مبارک!   ياسي صد روزه چهارشنبه 1390/06/02 ...
2 شهريور 1390

رفتم بیمارستان خاله اینا

  دیروز بعد از اینکه با مامان و بابایی رفته بودیم مرکز بهداشت برای چکاپ سه ماهگیم، رفتیم بیمارستان خاله هدی که یه سری هم به اون بزنیم. خاله هدی هم که هرچی منو ببینه دوباره مثل ندیده ها رفتار می کنه از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه! من و مامانی رو برداشت و برد قسمتهای مختلف بیمارستان و منو به همه دوستاش نشون داد. دوستای خاله هدی هم مثل خودشن! اونا هم سر من دعوا می کردن که کی منو بغل کنه (خاله هدی و خاله سارا هم همیشه سر بغل کردن من دعوا دارن) من بنده خدا، اولش خواب بودم ولی خب از بس فشارم دادن بیدارم کردن و دست و پامو ماچ و بوسه و... خلاصه منم نامردی نکردم و دوباره دست گذاشتم به جبغ و گریه ... خب دوباره مامانی بنده خدا به بهونه شیر داد...
28 مرداد 1390