ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

توجه: درمورد قطره استامینوفن

مامانی نی نی های خوشگل، دیروز خاله هدی توی بیمارستان، یه اطلاعیه از وزارت بهداشت به دستش رسیده بود که طی اون خواسته بودن سریع قطره های استامینوفن ساخت شرکت حکیم جمع بشه و به دست مصرف کننده نرسه . مثل اینکه بعضی از ترکیبات قطره های ساخت این شرکت رسوب می کنه و استانداردهای لازم دارو رو نداره. خاله هدی به مامانم گفتش که حتماً توی تالار گفتگوهای نی نی سایت به همه دوستاش این قضیه رو اعلام کنه. از اونجاییکه بعضی از مامانا اونجا عضو نیستن، اینجا هم این مطلبو عنوان می کنیم. شما هم لطف کنین به همه مامانای نی نی های دوست داشتنی بگین.   ...
29 شهريور 1390

آخرين خبر:‌ كشف عكس يك ني ني دوران پارينه سنگي

طبق اطلاعات حاصله و واصله، در كنكاشي كه كاوشگران علوم عتيقه! و باستان شناسان ايراني در درون شهر شيراز انجام دادند،‌ يك فقره عكس متعلق به يك ني ني دخمل دوره پارينه سنگي كشف شد. شواهد نشان مي دهد كه صاحب اين عكس هنوز زنده است و همچنان در شهر شيراز زندگي مي كند. در دست خطهايي كه به همراه اين عكس پيدا شده، مشخص مي شود كه اين عكس توسط صاحب عكس به ني ني ياسمين زهرا تقديم شده است! كارشناسان عنوان كردند كه متاسفانه قادر به تخمين سن صاحب عكس فوق نبوده و از همه هموطنان عزيز اكيداً درخواست نمودند سوالي در اين خصوص نپرسند و يا خداي ناكرده با توجه به شواهد موجود سني را براي صاحب عكس تخمين نزنند. در پايان سرپرست كارشناسان حاضر در اين ك...
28 شهريور 1390

عكسهاي خاله هدي در عنفوان جواني (سري اول)

  يك سري از عكسهاي خاله هدي كه مربوط به عنفوان جوانيش هم هست اخيراً لو رفته و منتشر شده. مي گن اين بنده خدا،‌ روزگاري نوزاد بوده، بعد خردسال شده و بعداً هم بزرگتر شده!! پس اونطورها هم كه من فهميدم ايشون از اول به اين بزرگي نبوده! اين عكسها كه مربوط به دوران پارينه سنگي است با تلاش مامان جون در درجه اول، باباجون و تعدادي هم به لطف عمه فاطمه مامانيم گرفته شده. وضوح تصوير در حد تشخيص كودك از بزرگسال و زن از مرد است (دست مامان جونم درد نكنه توي اون دوران قحطي و جنگ تا حد توان از خاله هدي عكس گرفته و به نسبت بقيه هم سن و سالاش بيشتر عكس داره). راستي توي خانواده مادريم هرجا كه مي رم ميگن شباهتهايي به كوشولويي هاي خاله هدي دارم. الب...
28 شهريور 1390

سفرنامه یاسی(قسمت اول)

  صبح روز پنج شنبه بار و بندیل رو بستیم تا به یه سفر کوچیک بریم .یاسمین خانوم هم طبق روال هر روز صبح خوش رو و خوش خنده از خواب بیدار شد . از اول که راه افتادیم تا خود مقصد کوچولوی تپلی همش در خواب ناز به سر میبرد و فقط یکی دو بار در حد 1 دقیقه بیدار بود . وقتی رسیدیم به مهمانسرای سد یاسوج و جا و مکانمون مشخص شد به سمت آبشار حرکت کردیم .  به آبشار که رسیدیم یه چادر کرایه کردیم و نشستیم . آب و هوای یاسوج مثل شیراز بود و این همه لباس گرم و زمستونه که برای یاسمین برده بودم و قول عکسای خوشگلش رو هم اینجا خاله هدی داده بود بی مصرف موند. نهار کباب خریده بودیم و مادر جون(از این به بعد برای سهولت نوشتن به یا...
28 شهريور 1390

یاسمین و ترازوی سوپری

شنبه یاسمین برای چکاپ ٤ ماهگیش وقت دکتر داشت اما خانوم منشی زنگ زد و گفت که به جای شنبه دوشنبه بریم آخه خانوم دکتر کار دارن و مطب نمیان .من خیلی وقته که دلم میخواد ببینیم این خانوم کوچولوی من که در ظاهر تپلیه چند کیلو شده؟! تا اینکه بابای یاسمین یک پیشنهاد عالی داد که با تشویق من همراه شد .بابای یاسی پیشنهاد داد که بریم سوپریه محل و اونجا یاسمین رو با ترازوی سوپری وزن کنیم.   بقیه عکسها و مطالب در ادامه مطلب وقتی رفتیم و بابای یاسی قضیه رو برای آقای سوپری گفت آقاهه خندش گرفته بود دوتا مشتری هم داشت اونا هم میخندیدن . آقای سوپری یه روزنامه آورد و روی ترازو گذاشت و بابای یاسمین دخملم رو خوابوند روی ترازو ... بله وز...
28 شهريور 1390

چهار ماهگی

چه زود می گذره! انگار همین دیروز بود که همگی از هشت و نیم صبح توی بیمارستان دنا جمع شدیم و منتظر بودیم مامانیت بره اتاق عمل و تو رو به ما هدیه کنه. یه عالمه آدم: باباجون، مامان جونا، مادرجون، خاله هدی، خاله سارا، عمه زهرا، عمه فاطمه، عمه ازهر مامانی، زن عمو دری مامانی،خاله مریم مامانی، زن دایی نسرین مامانی و البته بابا احسانت همه بودن. تازه بعداز ظهر دایی و زن داییها و عروس دایی باباییت و عاطفه خانم دختر عمه مامانیت هم با امیرعلی کوشولو اومدن بیمارستان. از هشت و نیم صبح تا حدود هفت و نیم بعداز ظهر توی بیمارستان رژه می رفتیم و یه آقا نگهبانه که فامیلیش جمشیدی بود فقط به ما گیر می داد . حرف می زدیم می گفت چرا حرف می زنین. راه می رفتیم می گفت چ...
27 شهريور 1390

ما رفتیم یاسوج

  امروز با خانواده باباییم داریم میریم یاسوج تا آب و هوایی تازه کنیم. درضمن این اولین سفر من هم به حساب میاد. مامان و بابا تصمیم داشتن تا اولین سفرم به سمت مشهد باشه و اگر خدا بخواد 12 مهر هم میریم زیارت امام رضا (ع) ولی خب از بس همه از آب و هوای یاسوج توی این فصل تعریف کردن و از اونجاییکه مامان و بابا نیاز به تنوع و تفریح داشتن، ما هم راهی سفر یاسوج شدیم. یه در گوشی: میدونین یه عالمه لباس زمستونه خوشگل دارم که الان اندازه تنمه و چون شبهای یاسوج، هوا سرده مامان می خواد اونا رو بیاره اونجا و هی تنم بکنه و ازم عکس بگیره.  البته این سفر ما دو روزه است. امروز میریم و انشااله به سلامتی فردا عصر بر میگ...
24 شهريور 1390