ياسمين زهراياسمين زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره
نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

❤❤ياس من زهرا❤❤

182.5 روزگي ياسمين زهرا (نصف 365 روز) و جشن لوله اندازون خاله سارا

  جاي همگي تون خالي. عيد خيلي خوبي داشتيم. در روز عيد غدير بنده رسماً نصف 365 روز يك سال رو پشت سر گذاشتم. حالا هي نپرسين قضيه اون نيم در 182/5 روز چيه. چون دوباره خاله هدي چرتكه اش رو در مياره و با هزار و يك دليل اثبات ميكنه كه اون نيمه چه معني داره. فقط با زبون خودم براتون مي گم كه چون من بعدازظهر به دنيا اومدم، خاله هدي اون رو يه نيم روز حساب كرده تا بتونه درست روز عيد غدير رو روز 182/5 روزگي من اعلام كنه!  (سن من در عيد غدير 90)    182.5 = 2 / 365     (تعداد روزهاي سال) عكس من در حال محاسبه تعداد روزهاي پشت سر گذاشته عمر با بركتم شب عيد غدير يه برنامه توپ هم داشتيم. اونم مراسم لوله ا...
25 آبان 1390

بابا علی جان

  علي در عرش بالا بي‌نظير است علي بر عالم و آدم امير است به عشق نام مولايم نوشتم چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟ بابا علي جان، من ياسمين زهراي كوچولوي شما هستم. امسال، سال اوليه كه مي تونم كنار ماماني و بابايي توي جشنهاي عيدغديرخم شركت كنم. درضمن در روز غدیر امسال من ٥/١٨٢ روزه هستم یعنی دقیقاً نصفی از ٣٦٥ روز سال رو پشت سر میگذارم. بابا علي، از اينكه شما جد مادري من هستين و من نوه شما،‌ احساس غرور ميكنم. چون ماماني سيدموسويه، امام رضا (ع) حكم عموشونو دارن و از امام موسي كاظم (ع) تا شما و حضرت محمد (ص) همگي پدر بزرگ ماماني به حساب ميان و در واقع منم نوه شما هستم.  بابا علي جان، هزارتا هزارتا دعا دارم. مي...
23 آبان 1390

به یاد 21/08/1388 : سالروز ازدواج مامانی و بابایی

  دوسال پیش ٢١ آبانماه٨٨،‌ پنجشنبه بود. مامانی و بابایی نازم بعد از کلی دلواپسی قرار بود اونشب واقعا به هم برسن. دل تو دل هیچکس نبود. حتی منم اون بالا نشسته بودم و دعا می خوندم تا این دو کبوتر عاشق،‌ به هم برسن .دلواپسی برای این بود که مبادا،برای کسی دوباره مشکلی بیاد(فوت). مامان جونا و باباجونا، خاله ها و عمه هام همگی درگیر بودن تا بهترین شرایط رو برای عروس و داماد مهیا کنن و البته خود ماماني و بابايي از همه بيشتر تلاش كردن. خدا رو شکر همه چی عالی پیش رفت. مامان جونا و باباجونا خیلی زحمت کشیدن. خیلی خیلی زیاد. وجودشونو یکی کرده بودن و می خواستن همه چی عالی باشه که خداروشكرشد. ساعت حدود ٧ بعدازظهر پنجشنبه 21 آبان 1388، ع...
21 آبان 1390

بهانه ای برای دریافت عکس از یاسمین

سلام خاله قربونت بشم.فکر نکنی من از روی حسادت به خاله هدی اومدم و دارم واسه عزیزم مطلب مینویسم.خب خاله منم دلم عکس اختصاصی میخواست مامانت گفته باید مثل خاله هدی زحمت بکشید مطلب تو وبلاگ بذارید تا یاسی بهتون عکس تقدیم کنه.منم دیدم فردا 21 آبانه سالگرد عروسی مامان و باباته از همین موضوع سواستفاده کردم که هم قبل از همه به مامان و بابا تبریک بگم هم شاید ی عکسی هم گیر من بیاد.آخه بین خودمون باشه خاله هدی همش به من پز میده.ی جورایی میخواد به من ثابت کنه که شما اونو بیشتر از من دوست دارید. اکه هم اینطور باشه واسم مهم نیس.مهم خودم هستم که عاشقتم.   راستی مامان ندا و بابا احسان تبریکات صمیمانه من و عم...
20 آبان 1390

خاطرات اولین باران زندگیت در نیمه پاییز (15/08/1390)

  بارون میاد جر جر پشت خونه ی هاجر هاجر عروسی داره دمب! خروسی داره یاسمین زهرا خانم، امروز اولین باران تقريباً درست و حسابی زندگیتو مشاهده کردی. سه چهار روز پیش آسمون بنده خدا یه تلاشهایی کرد يه چندتا قطره اي هم  از آسمون چكيد ولي خب، مثل اينكه باكشون خالي بود. آخه شمال، جنوب، شرق و غرب زودتر نوبت گرفته بودن و شيراز مثل همه چيز و همه وقت تا اومده بود بجنبه آخر شده بود. خلاصه دخمل خانم،‌ امروز بارون اومد. اونم نه از اين بارون الكي ها. فضا عشقولانه در حد هزار درصد، باد ميومد نه بابا نسيم ميوزيد از اونا كه تو فيلما عاشقا توش موهاشونو پريشون مي كنن و عشوه قشنگ ميان، بوي خاك نم شده و مردم سرمست و بارون نديده شهرمون و ... ....
16 آبان 1390

عيد قربان مبارك

نگارا عيد قربان است، قربانت شوم يا نه؟                   نگفتي يك دمي آيا كه مهمانت شوم يا نه؟ براي طوف كويت، جامه احرام بربستم                   گداي دوره گرد گوشه خوانت شوم يا نه؟   "خداوندا، دلم را قرباني نگار جانانت فرما." آمين يا رب العالمين     ...
15 آبان 1390

دلم هواتو کرده خوشگل خانم

نمی دونستم واقعاً‌ باید چی بنویسم. آخه دلم خیلی هوای یاسی زهرا رو کرده. دخمل خانم کپل با اون خنده های دلنشینش روزگارمون رو عوض کرده. گفتم بیام یه دو سه خطی بنویسم تا دلم خالی بشه. آخه وسط درس و مشق و پایان نامه نگاری که کار دیگه ای نمی تونم بکنم. امروز نی نی خوشگله به قول مامانش آفش بوده و اينجا نيومده به خاطر همين يه جورايي ريختيم به هم. الان كه اين مطلبو مي نويسم و ساعت 9 شبه، باباجون هنوز سركاره و مامان جونم نشسته بدون معطلي تند تند لباس براي نوه هاي خومزه اش مي بافه. خاله سارا و شوهرش هم اومدن يه سر بزنن. منم كه گفتم مثلاً دارم پايون نومه مي نويسم ولي فكرم يه جاي ديگه اس. راستي خانم كپل فردا شب عيده ها! اول كه عيدت مبارك، د...
15 آبان 1390