بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
❤❤ياس من زهرا❤❤

❤❤ياس من زهرا❤❤
من ياسمين زهرا، زيباترين هديه خدا
قالب وبلاگ

 

تا اولین سالروز تولدم ...

Lilypie First Birthday tickersLilypie - Personal picture

 

[ جمعه 18 فروردين 1391 ] [ 3:37 قبل از ظهر ] [ خاله هدي ] [ ]

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ خاله هدي ] [ ]

يكسال و شش روزگي (سه شنبه 2/3/91)

ديروز حدوداي ظهر مامان و باباي ياسمين خانم، ايشونو بردن آزمايشگاه دانشبد. يكي از معتبرترين آزمايشگاههاي ايران كه اكثر پزشكان شيراز يعني قطب پزشكي ايران، جواب اين آزمايشگاه رو خيلي قبول دارن و كارش و ... . حتي بابايي هم تهران كه رفته بودن دكتر....، از دكتر ميپرسن ميخواد آزمايشهاي بعدي رو اينجا انجام بدم؟ كه آقاي دكتر ميگن نه همون شيراز و آزمايشگاه دانشبد انجام بده كارش عاليه. خلاصه اين همه تعريف و تبليغ براي اينه كه بگم، همه خوبا هميشه و در همه چي خوب نيست. ديروز دخمل نازي نازي ما رو اونجا داشتن تيكه پاره ميكردن و كسي هم جوابگو نبوده... اينقدر اوضاع بد بوده كه بابا احسان كه كلا آدم عصبي نيست، عصباني شده بوده.

اول از همه براي خونگيري از يه دخمل كوچولو چهار تا آدم گنده ريختن روي سرش، بچه وحشت كرده ... بعدشم يه خانم به اصطلاح مجرب و با سابقه كه گفته بودن تو رگ گيري از بچه ها استاده، دست ني ني رو سوراخ ميكنه و به زور ميخواسته خون بكشه، بابا احسان ميگه يه ذره خون رو كشيد ولي خونه رنگ درستي نداشت و زودي هم ياسمين رو ول كرد و خون رو برداشت و برد، ولي به ما گفت صبر كنين. بعد از چند دقيقه يه خانم ديگه اومد و به اون قبليه يه چيزايي گفت كه چي كردي و چي نكردي و دوباره گفتن كه بايد از دخترتون خون بگيريم، خون كم بوده و ... اينجا ديگه بابا احسان عصباني ميشه و اعتراض ميكنه ولي بهش ميگن اين خانمه خيلي پرسابقه است و كارشو بلده. بابا احسانم ميگن اگه پرسابقه است بايد بدونه كه چقدر و چه جوري بايد خون بگيره. اما هيچكس پاسخگو نبوده و همه حرف از همكارشون دفاع ميكردن. تازه دركمال پررويي و به جاي عذرخواهي هم گفتن، خونگيري كه درد نداره، اين بچه ميترسه و گريه ميكنه ...

خلاصه از اونجايي كه مجبور بودن اجازه ميدن از ياسمين دوباره خون بگيرن، اين بار يه خانمه كه مسئولشون بوده خودش مياد و راحت رگ رو پيدا ميكنه و خون ميگيره. بابا احسان ميگه اين خوني كه اين خانم به راحتي گرفت با اون خوني كه اون خانمه با خون جيگر از ناناسي گرفت رنگشونم فرق داشت. اون اوليه بي رنگ بود ولي اين يكي كاملا قرمز بود...

ياسمين ناناس، بعد از خونگيري بغل باباي مهربونش نرفته بود و باباش همه رو از چشم اون به اصطلاح كاربلدا ميديد... بعد از آزمايشگاه اومدن خونه ما (من نبودم)،‌ياسي خوابيده بوده و تا صداي ماماني رو ميشنوه از خواب بيدار ميشه و با وحشت ميچسبه به مامان ندا،‌ مبادا ماماني هم بخواد اونو اوخ كنه... در حاليكه هروقت مياد خونه ما، با ديدن هركدوم از ما كلي ذوق ميكنه و بالا و پايين ميشه.

حدود سه بود كه رفتم خونه، خوابيده بود. بابا احسان هم تا رسيد ياسمين از خواب بيدار شد ولي همچنان تب داشت و بي حال بود. تا باباشو ديد زد زير گريه، منم از اتاق اومدم بيرون. بعداز چند لحظه توي بغل باباش اومد توي سالن اين يعني كه فهميده باباش بي تقصير بوده. دست دراز كردم اومد بغلم. تا ماماني غذا رو بكشه، ياسي خانم رو بردم توي حياط تا بهش گيل ( ياسي به گل ميگه گيل) نشون بدم و يه نارنج بچينيم. ميوه چيدن رو دوست داره و سر ذوق مياد. به بدبختي يه نارنج كوچولو چيدم و دادم دستش. (از بس نارنجه بالا بود) خوشحال و خندون اومديم بالا. نارنج رو با شادي نشون باباش داد و يه چي هم گفت. بعد رفتيم توي آشپزخونه و نارنج رو به مامان و ماماني هم نشون داد. دست و صورتش و نارنجه رو شستم و رفتيم براي ناهار. ماماني ته چين پخته بود. بابا احسان حين خوردن ناهار داشت برام رنجنامه آزمايشگاه رو ميگفت. بنده خدا اساسي ريخته بود بهم. حيف! جاي من خالي بود. باباشونو مياوردم پيش چشماشون... اول زنگ ميزدم سامانه ثبت شكايات علوم پزشكي و بعدشم مستقيم ميرفتم دانشگاه علوم پزشكي واحد امور آزمايشگاهها. الان هم ميشه اينكارو كرد ولي از اونجاييكه خودم حضور نداشتم و لحظه لحظه وقايع رو نمي دونم از نظر قانوني و وجداني نمي تونم شكايت كنم.

 

 براي خوندن بقيه مطالب لطفا ورق بزنيد...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 2:53 بعد از ظهر ] [ خاله هدي ] [ ]

يكسال و پنج روزگي

الان در حالت كاملاً افسرده اي هستم.نگران ياسي ناناسي از پنجشنبه يعني صبح روز يكسالگيش وقتي كه داشتن ميرفتن اصفهان بدنش داغ بود و كمي تب داشت. از اون روز به خيال درآوردن دندون، گفتيم هيچي نيست. هر از چندساعت تب ميكرد و با استامينوفن بهتر ميشد. ولي ديشب تا صبح از تب بي تاب بوده..

 مامان ندا صبح بهم زنگ زد تا براي دكتر البرزي فوق تخصص كودكان براش يه جوري نوبت بگيرم كه خدا روشكر يكي از همكارانم كه توي بيمارستان دنا هم كار ميكنه يه نامه داد كه ببريم اونجا... وقتي ياسي و مامان و ماماني كه رفته بود دنبالشون، اومدن دم در بيمارستان تا نامه رو بدم بهشون، دخمله توي بغل مامانش داشت بيرون رو نگاه ميكرد، تا چشمش به من خورد دستاشو دراز كرد كه بغلش كنم، بغلش كردم و دوباره مثل پنجشنبه كه داشتن ميرفتن اصفهان به زحمت دادمش به مامانش... ياسمين با التماس پشت شيشه ماشين براي اينكه بغلش كنم گريه ميكرد... مامان ندا شيشه ماشين رو داد بالا و فقط سر ياسيمن بيرون بود... يه مسيري رو من پياده ميرفتم و اونا با ماشين به خاطر ترافيك همراه من ميومدن... ياسي همش با التماس نگاهم ميكرد و همراهش گريه... دو سه نفري كه از اونجا رد ميشدن با غيظ به من نگاه كردن كه چرا به التماس ني ني توجه نمي كنم... كلي گريه ام گرفته بود... خيلي سوزناك بود حركتش... الانم گريه ام گرفته و خيلي كنترل ميكنم سركار گريه نكنم... از صبح كه مامانش زنگ زد و گفت تبش بالاست حالم بده... نه، از ديروز كه بردنش بهداشت و گفته بود قد و وزنش كمه دلم گرفته... دعا كنين امروز آقاي دكتر البرزي ببيندش و چيزيش نباشه... نمي دونم چرا اينقدر نگران اين دخمله هستم...گریه

راستي هنوز واكسن يكسالگيشو نزده- ديروز رفته بودن بهداشت براي واكسن كه گفته بودن سه شنبه و پنجشنبه واكسن يكسالگي رو ميزنن... اگه تب داشته باشه كه فعلا واكسن بي واكسن...

 

- الان به ندا زنگ زدم گفت دير شده بوده و دكتر داشته ميرفته.نوبت ساعت 5.5 عصر رو داده بهشون. خدا عمر همكارمو بده كلي اين چندوقته به دادمون رسيده... ندا گفت الان دارن ميرن دنبال خاله سارا و محمد كوچولو تا ببرنشون خونه ما... بعدشم گفت وقتي از من جدا شدن ناناسي همچنان خيلي گريه كرده و به زحمت آرومش كردن اونم با شير مامانش... من گفتم دفعه ديگه نيارش دم در بيمارستان... گفت گريه ات ميگيره؟ گفتم: ها!

 

دوشنبه 1/3/1391 ساعت 11 صبح- يكسال و پنج روزگي ناناسي

[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 12:02 قبل از ظهر ] [ خاله هدي ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 116 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ساعت 16:15 روز سه شنبه بيست و هفتم ارديبهشت ماه 1390، پس از سي و هشت هفته انتظار، بالاخره آمدم. با رايحه بهشتي ياسمين و پاكي و زيبايي زهرا. نامم ياسمين زهراست...
آخرين مطالب
لینک دوستان

❤❤ياس من زهرا❤❤

★★گل محمدي من★★

آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 415 نفر
بازديدهاي ديروز : 696 نفر
بازدید هفته قبل : 2419 نفر
كل بازديدها : 136499 نفر







امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

***دریافت کد***


فال حافظ

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد
Time spent here:
KoodakMedia.com