❤❤ياس من زهرا❤❤

من ياسمين زهرا، زيباترين هديه خدا

من یاس باغ محمدی هستم...

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ کَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ*

 

 

بعد از چند ماه

بعد از چند ماه دوباره اومدم . تو این چند ماه خیلی اتفاقها افتاد که من متاسفانه نتونستم بیام و ثبت کنم اما الان مختصری از مهمترینهاش رو به یادگار اینجا ثبت میکنم. اولین مروارین خوشگل نازنین زهرا مثل اولین مرواریدهای خواهرش توی سفر کیش جوونه زد و 2 اردیبهشت 96 درست در 11 ماه و 8 روزگی از سمت بالا سمت راست چشممون به جمال اولین دندون روشن شد..دومین دندون 9 اردیبهشت، دندون سوم و چهارم 30 اردیبهشت ماه دندون پنجم 21 خرداد و دندون ششم 6 تیرماه . اما دندونهای آبجی یاسمین هم توی این مدت چهارتاش افتاده که اولیش 23 فروردین ماه بود . نازنین خانم که نه نوز راه نمیره واز سیزده ماهگی همونطور نشسته نشسته حرکت میکنه،عاشق کتابه و بیشتر از اون...
15 شهريور 1396

درباره نازنینم

  کوچولوی من یکساله شد ولی اصلا دوست نداره چهاردست و پا بره ولی عاشق اینه که دست بگیره به میز بازیش و وایسه البته چون خیلی محتاطه هر از گاهی دستشو میاره عقب تا مطمین شه من پشت سرش نشستم و مواظبم گاهی هم به زور دستمو میگیره. چند تا کلمه ای که قبلا میگفت رو دیگه نمیگه و تنها کلمه ای که هر از گاهی میگه آبووووو یعنی همون آبجی. عاشق خاله ساراست  بعدشم مامان رباب و وقتی جایی هستیم که خاله سارا هست یا مامان رباب بغل کس دیگه ای نمیره و نق میزنه. دندون خوشگلش هم مثل خواهرش وقتی سفر کیش بودیم درومد و باز هم مثل خواهرش اول دندونراست بالا بعد یک هفته بعدش دندون چپ بالا و احتمالا اینهفته و هفته دیگه هم دوتا دندون پایینیش.دندون اولش ...
26 ارديبهشت 1396

درباره تولد یاسمین ونازنینم

 دلایل مختلف تولد دخترها رو جمعه 22 اردیبهشت در روز نیمه شعبان جشن گرفتیم. یه جشن خونوادگی که شامل مامانجونها و باباجونها ،خاله سارا و خانواده خاله هدی و عمه ها و البته دایی علی مامان ندا که از کرمان اومده بودند و شدن مهمون ویژه جشن ما. من هم چون دستم درد میکرد و توی آتل بود نتونستم خیلی فعالیتی داشته باشم و نهار رو از بیرون سفارش دادیم که خب نهار هم ته چین مرغ و شوید باقله با جوجه و چلو کباب بود با مخلفات.برای اولین بار و به خاطر دل کوچولوی یاسمین یه کم جشن رو تم دار کردیم و با تم فروزن تزیینات رو انجام دادیم و کیک هم روش عکس السا بود.طبق معمول جشن یکسالگی همه بچه های دنیا خود نینی یکساله اصلا وشحال نیست چون از جشن هیچی نمیفهمه و...
26 ارديبهشت 1396

نازنین کوچولو

دیر به دیر میام ولی خب سعی میکنم دست پر بیام! نازنین نه ماه و چهارروزه شده خیلی خوشمزس ولی تنبل خانوم تشریف دارن و اصلا علاقه ای به سینه خیز رفتن و چهار دست و پا شدن نداره در اصلا اصلا علاقه ای نداره که روی زمین باشه که بخواد برای اینکارها تمرین و فعالیتی داشته باشه! حسابی عاشق باباشه و برعکس یاسمین زهرا توی این سن و سال باباش رو به من ترجیح میده باباش رو که میبینه همچین جیغ و دادی راه میندازه و بالا و پایینی می÷ره که بیا وببین!اولین بر 9 آذرماه تونست کلمه بابا رو بگه و دهم آذرماه تونستم از بابا گفتنش فیلم بگیرم و این خاطره رو ثبت کنم از شیرنخوردناش بگم که حسابی کلافم کرده از چهارماهگی هراز گاهی با دهان بسته ...
29 بهمن 1395

جامعت القرآن

دخترم آخر آذرماه تونست مدرک روخوانی قرآن رو بگیره و مثل همیشه بهترین شاگرد کلاس بود اونقدر قشنگ و با ادای درست مخارج کلمه هارو میخونه که آدم کیف میکنه . الان دو هفتس که کلاس حفظ رو به صورت خصوصی همراه با دوستش امیررضا نیکخواه وخانم معلم مهربونش خانم مرادی شروع کرده و تا الان 9 تا سوره از جز سی رو حفظ کرده . چهارشنبه معلمش از استعداد زیاد یاسمین برای حفظ قرآن گفت،امیدوارم که هم حافظ قرآن بشن دخترام و مهمتر از اون عامل قرآن باشن . این پست توسط مامان ندا در تاریخ 29 بهمن ساعت 17 نوشته شده! ...
29 بهمن 1395

واکسن شش ماهگی

دیروز صبح نازنین رو بردیم برا واکسن شش ماهگی مثل همیشه بلند بلند میخندید و خوشرو بود پرستارهارو هم که دید کلی ذوق کرد اونا هم خیلی دوسش داشتن وقتی خوابوندنش روی تخت برا واکسن من از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم به دعا خوندن بابا احسان پیش نازنین موند تا دیدم انگار یه ذره صدای ناله نازنین میاد و لقیه دارن میگن تموم شد رفتم توی اتاق بالا سرش تا منو دید لبخند زد بلندش کردم با حالت ناله یه کم شکایت کرد و بعدشم خندید خداروشکر عصر هم پاش درد نگرفت فقط تب کرد از دیشب تا حالا حدود 7-8 دهم درجه که اونم انشاالله تا امشب خوب میشه ایندفعه دیگه هیچ کمپرسی روی پاش نذاشتم و خداروشکر اصلا هم درد نگرفت ،پرستارها میپفتن چقدر مظلومه نسبت به بچه هایی که میارن ب...
27 آبان 1395

خالی بند

چندروز پیش رفتم مدرسه دنبال یاسمین زهرا که دم در ورودی ممان دوستش(دیانا)رو دیدم بعد از حال و احوال گفت:شنیدم دارید میرید خارج از کشور !دیانا دیروز میگفت یاسمین گفته فردا آخرین روز هست که میام پیش دبستانی آخه داریم میریم خارج از کشور . فدای خالیبندیهات باکلاس 27 آبان 95 ساعت 17:30 ...
27 آبان 1395